الهی بمیرم من که بعد اون همه تلاش باید اشکهاتونو ببینیم. شما قهرمانهای روزهای سخت ما هستید. پر از بغضم، از تنهاییتون، از ستمهایی که بر ما میره و شما بودید که جنگیدید، با تمام وجود و امید رو، تا آخرین لحظه، توی دلهامون روشن نگه داشتید. امروز رو، این حال رو، یادگار نگه میدارم.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
مامانم میگفت:« خوشحالیت رو منوط به دیگران نکن.»
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
از چند سال پیش که حسینعمو فوت کرده، زنعمو افتاده توی رختخواب، بیمار و فرسوده و فراموشکار.
مامبزرگ رفته بود دیدنش. تعریف میکرد:
من رو هنوز یادش بود. میگفت آسیه، حسین کجاست؟ تو از حسین خبر داری؟
من هم بهش گفتم آره، بردیمش تهران، براش زن گرفتیم، دیگه برنمیگرده.
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
باز دیروز شهر دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود، بس که در سفری.
_مصطفی مستور
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی
+ مغموم و دلسرد، در تاریکی نشسته بودم و قناعت کرده بودم به دیدارش از قاب تلویزیون. دوان آمد و صدایم کرد. مرا برد تراس طبقهی بالا. گفت که بایستم آن گوشهی گوشه. یادم رفت که در تمام این بیست سال، م
برچسب:
نویسنده: ساناز رضایی